|
امروز روز داوری... روز حساب ... روز بيداريست ... اری روز موعود فرا رسيد و شا كيان از بند رسته و متهمان به يقين مجرم را فرا مي خوانم ... جرمشان عشق است مي خواهم حساب از انان بستانم ... اولین مجرم اولين مجرم دل است به او مي گويم : چه ساده خود را باختی چگونه سالها مرا در بند خواهش خود كردی اه اين دل چه پاره پاره است چه ديوانه دليست غرقابه خون است ... حكمش تير باران است ... او را تير باران كنيد اين تاوان اوست دومين مجرم را می خواهم ...
احساس ... احساس اي زندانبان بی رحم غرو و شعور و شخصيتم ای وابسته به دل ... با تو مطلبي نيست ... او را اعدام كنيد ... چرا كه او را اين می بايد ... نگاهی می اندازم ... ... در ميا ن شاكيان غرور را مبينم انگار كه سالهاست مرده ... او به شكايت چی امده ... انقدر در بند مانده تا توان از كف داده ... بيچاره زير شلاق احساس بی مروت خرد و له شده
شاكی ديگر شعور است ... واپسين نفسها يش را می كشد از كه شكايت داری ... بی نوا نای صحبت كردن هم ندارد عقل هم به شكايت امده او در گوشه زندان احساس گرفتار بوده به اومیگويم : مجرمی حق شكايت نداری چرا كه بسيار بی عرضه و بی كفايتی چرا كه هيچگاه قدرت ابراز خود را نداشتی او را تازيانه بزنيد دل به حال شخصيت زير پا لگد مال شده می سوزد چرا كه هنوز هم قامت بر افراشته ... گوئی از همه شاكيست ... حتی از من اما هيچ نمی گويد و می گريد ... وای چه تلخ می گر يد...
دل تير باران شد و احساس اعدام ...جرمشان عشق بود ... دل به هنگام تير باران چه مظلومانه گريست و احساس چه كودكانه خود را به چوبه دار سپرد حال... شخصيت را بال و پری دوباره می دهم ... تا پرواز كند و تا اخر اسمان اوج بگيرد غرور را تيمار مي كنم تا حال گذشته را باز يابد ... و عقل را قدرتي ديگر می دهم چرا كه تا وان كرده را پرداخت... به دل طوفانيه من خدانگاهي نداره
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته مگه نه ............ تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری . سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی. پائولو کوئلیو عشق،تنها آزادی در دنیاست،زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغیر نمی دهند. محبوبم، اشکهایت راپاک کن!زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته ،موهبت صبوری وشکیبایی را نیز به ما ارزانی میدارد .اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر ،زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم وبرای آن عشق است که رنج نداری ،تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم. هنگامی که عشق به شما اشاراتی کرد از پی اش بروید، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد . هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد،تسلیمش شوید،گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند .وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید، گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد همان گونه که باد شمال باغ را بی پر می کند . زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذرد،به صلیبتان می کشد. همان گونه که شما را می پروراند ،شاخ و برگتان را هرس می کند. همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند،به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند . عشق،شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند. می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند. آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان میدهد تا نرم شوید . آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند،نانی مقدس شوید .
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نی جان من خطا اینجاست سرم به دینی و عقبی فرو نمی آید بتارک الله از این فتنه ها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم زپرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که ازین پرده کار ما بنواست مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست نخفته ام زخیالی که می پزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد زخون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست چه راه بود که در پرده می زد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر زهواست ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر زصداست
ای هستی آگاه که پنهان از دیده ای،در جهان هستی و برای جهان هستی !تو می توانی صدایم را بشنوی ،زیرا تو درون منی مرا میبینی،زیرا تو بصیری ،لطف کن و در روح من دانه ای از حکمتت بکار تا در جنگل تو ببالد و از میوه های تو بیاورد.آمین!
O GREAT intelligent being ! hidden and existing in and for the universe,you can hear me because you are wirhin me and you can see me because you are all –seeing ;please drop within my soul a seed of your wisdom to grow a sapling in your forest and to give your fruit.Amen !
روح در جست و جوی خداست،همان طور که حرارت به بالا می رود،یا آب،دریا را می جوید. توان جست و جو،دارایی ذاتی روح من است. و روح هیچ گاه راه خود را گم نمی کند .همان طور که آب به بالا نمی رود . همه ی روح ها در خداوند (جمع)خواهند شد.
THE SOUL seeks God even az heat seeks height ,or water seeks the sea .the power to seek and the desire to seek are the inherent properties of the soul. And the soul never loses its path ,anymore than water runs upward. All souls will be in God. .
اگر راه شیری در درون من نبود چگونه میتوانستم آن را ببینم و بشناسم؟
|
|
||||||



